بی رنگی
راه صاف بود و آسمان دنیای آفاق
خانه سرد بود و مردمان رویای آزاد
کس را رنگی نبود بالای بی رنگی
قاصدک
آن که نوایش سادگی بود
غنچه ی پابست سرو یاور آزادگی بود
باورش شد نیست هیچ رنگی بالای بی رنگی
اما نفهمیدش چه شد؟
آن همه رنگ از کجا آمد جلو
قاصدک مبهوت
آن که تا حال بود اصلا چه بود
حال او ماند و
رویایی که اصلا رنگ رویایی نبود
باوری با سادگی هم ساز و لالایی نبود
آن که با او بود اصلا او نبود
آن همه رنگ را او از کجا پیدا نمود
قاصدک گنگ بود
باور بی جلا
از درون خالی شد از هر ابتلا
باید او می رفت
اما کجا؟
باید او رنگی به رویا می کشید
اما کدامین رنگ با او بود هم نوا؟
- قاصدک
قاصدک تنها,
دفترش را ورق می زد
خاطرات بی پناهش را.
با خودش می کرد نجوا
اما چه بی معنا.
چه آمد سر آن همه یکرنگی و صفا
آسمان محو, آئینه نا پیدا, ماه شد تقسیم آدم ها
ابر گرید, زمین زد پوز خندی تلخ, غنچه ها بالا
گل پلاسید, سبزه تنها شد,زمین غمگین....
ک.م(قاصدک) 26/1/۸۷
----
توضیح:
این شعر با همین مشخصاتی که درج کردم برام از طرف "قاصدک" عزیز ارسال شده.
به قاصدک گرامی:
دوست خوبم شعر پرمفهوم و زیبایی بود. و چندین مرتبه خوندمش. از اونجایی که نظرم رو پرسیدی به عنوان یه خواننده (و قطعن نه به عنوان کارشناس!): در بسیاری از خط ها وزن رو می شود به خوبی مشاهده کرد و همچنین قافیه را. اینکه در شعر نویی از این دست وزن و قافیه را به این شکل به کار ببریم باید با احتیاط صورت بگیرد. به هر روی تا حد خوبی تونستی که هم معنا و هم وزن رو در کنار هم منتقل کنی. امیدوارم که باز هم کارهای شما ادامه داشته باشه. و اگر وبلاگ دارید آدرسش رو بگو تا تو لیست نویسنده های وبمون لینک بدهم. ممنون از لطف شما - مانی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط
|