|
دلم که میگیرد خورشید می شود آبنبات چوبی ام که چوبش کنده شده.. ماه می شود قرص های نعنایی که دوران کودکی ام را شیرین می کرد.. روشنای سحرگاهم کو؟ تو ندیدی اش که از کدامین سو رفت؟ بگو به من... به من جرعه ای نور بده... چیز دیگری نمیخواهم از تو... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاک.... یک . . . دو . . . سه . . . گورکن با بیل کهنه و سردش . . . بر جسمِ من در گور . . . خاک می ریزد . . . خاک می ریزد . . . + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط بابک(حمید) |
می شود ساده بگویی که دلم تنگ شده بروی در دل کوهی به تماشای بهار بشکفی مثل درختی و کنی باز دو دست شادمان نغمه بخوانی به تمنای بهار می شود غرق گلی، نئشه ی لبخند شوی بوزی در تن یک دشت شقایق پر موج گم شوی، پاک شوی درهمه چیز و همه کس همه ات را بسپاری به حقایق .... و به اوج می شود رود شوی، ناز و خرامان بروی بنوازی لب آهوی گریزان و بلا مثل یک آینه تصویر درختان بشوی در تو رقصان، همه ماهی بچگان شاد و رها می شود اصل خودت را، بشناسی که منم: باد و خاکم .... و درختم ..... و گل و سبزه و رود مثل دریا و پرنده، خود ابرم، خود کوه من طبیعت.... و خدا ... من همه.... هر چه که بود + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 توسط بابک(حمید) |
دیروز هشت مارس بود. روز زن. می دانم می شود به اندازه ی مثنوی هفتاد من کاغذ درباره ی این موضوع نوشت و از دردها و آرزوهای زنان جامعه گفت و گفت. من زن نیستم ولی سعی می کنم، رنج های گفته و ناگفته ی آنان را درک کنم. من تنها می توانم تبریک بی خاصیتم را تقدیم کنم به همه ی زنان به واقع ستمدیده ی اسیر ذهنیت مرد سالار... شعر زیر را که از کارهای قدیمیم است به همه ی زنان جامعه ام که به نوعی از روابط نادرست و نابرابر آسیب دیده اند، تقدیم می کنم: اين برگ، آخرين ورق از برگ دفتر است اين چند سطر حكم وصاياي آخر است در پشت عينك و آن چشم هاي خيس او فكر مي كند غمش از جنس ديگر است اين اشك هاي جرجر او روي دفترش باران و پشت خانه ي ويران هاجر است خطي كشيد دايره اي دور اسم خود محدوده اي كه وسعتش از قبل كمتر است بعد از فرار و آن همه سختي كه ديده بود تنها چرا رها شده حالا كه مادر است پايان بردگي و كنيزي و چند قرص روياي جاي بي غم و بي درد، در سر است يك تكه نان، شيشه ي خالي و دفتري بر روي جسم ساكت و بي جان دختر است + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط بابک(حمید) |
اینجا گوشه ی اتاق ذهن مانیه ولی باید بگم من مانی نیستم، من بابکم البته شاید بپرسین که من در گوشه ی اتاق ذهن یه نفر دیگه چی کار می کنم؟ لطفن اجازه بدین. زود قضاوت نکنین. من اشغالگر نیستم باور کنین خودم خونه زندگی دارم، یه ذهن خرابم دارم که گاهی بهش سر می زنم اما حکایت اینجا نوشتنم رو بذارین براتون تعریف کنم: خب دوستای مانی شاید تا حالا فهمیدن که این آقا مانی دوس نداره توی یه مرحله متوقف بمونه، دوس داره هر روز یه تجربه ی تازه داشته باشه، من می دونم که اون چقدر برای دوستایی که اینجا داشت، وقت میذاشت و به همشون علاقه داشت و احتمالن مشکل از همین جا شروع می شد. این علاقه باعث می شد وقت و انرژی زیادی رو برای دوستاش بذاره، یعنی اگه شما نبودین مانی از همون اول هم به من گفته بود که میخواد فقط چند روز تجربه ی وبلاگی داشته باشه. هممون دیدیم، انقد دوستای خوبی به دست آورد که چند روزش چند ماه شد، به هر حال این وسط یه بار وبلاگش رو تعطیل کرد ولی چون به شما علاقه داشت دوباره وبلاگ زد. تا دیشب که دوباره با این که قرار نبود تعطیل بکنه و فقط قرار بود مصرفش کم بشه! یه دفعه دیدیم گوشه ی ذهنش پاک شده! مانی باهام تماس گرفت، امروز مشغول خونه تکونیه، قضیه رو بهم گفت و از من خواست بیام اینجا و اینجا برای شما بنویسم، من بهش گفتم آقا مانی اولن که من آدم این کار نیستم، دومن خودمم ناسلامتی وبلاگ دارم، حالا بهش سر نمی زنم و دنبال هم پیاله نمی گردم بماند، سومن کسایی که می اومدن این جا برای تو می اومدن نه من، خلاصه ادله و برهان پشت سر هم براش آوردم، از اون اصرار و از من انکار تا این که گفت من نمی تونم وبلاگداری کنم یعنی بعد از مدتی هوس می کنم حذفش کنم تو بیا اینجا، منم گاهی مهمون میشم اینو که گفت من به ناچار قبول کردم بیام... خب دوستای مانی این بود ماجرای اومدن من به این جا. حالا اگه من رو قابل دونستین می تونین گاهی به یاد مانی به من سر بزنین، منم سعی می کنم پای مانی رو یه جوری به این جا باز کنم، در پایان این پست از همتون تشکر می کنم و میگم: خوش باشید + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط بابک(حمید) |
|
| ||||||