|
دلم که میگیرد خورشید می شود آبنبات چوبی ام که چوبش کنده شده.. ماه می شود قرص های نعنایی که دوران کودکی ام را شیرین می کرد.. روشنای سحرگاهم کو؟ تو ندیدی اش که از کدامین سو رفت؟ بگو به من... به من جرعه ای نور بده... چیز دیگری نمیخواهم از تو... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خاک.... یک . . . دو . . . سه . . . گورکن با بیل کهنه و سردش . . . بر جسمِ من در گور . . . خاک می ریزد . . . خاک می ریزد . . . + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط بابک(حمید) |
|
| ||||||