|
بی رنگی راه صاف بود و آسمان دنیای آفاق ک.م(قاصدک) 26/1/۸۷ ---- توضیح: این شعر با همین مشخصاتی که درج کردم برام از طرف "قاصدک" عزیز ارسال شده. به قاصدک گرامی: دوست خوبم شعر پرمفهوم و زیبایی بود. و چندین مرتبه خوندمش. از اونجایی که نظرم رو پرسیدی به عنوان یه خواننده (و قطعن نه به عنوان کارشناس!): در بسیاری از خط ها وزن رو می شود به خوبی مشاهده کرد و همچنین قافیه را. اینکه در شعر نویی از این دست وزن و قافیه را به این شکل به کار ببریم باید با احتیاط صورت بگیرد. به هر روی تا حد خوبی تونستی که هم معنا و هم وزن رو در کنار هم منتقل کنی. امیدوارم که باز هم کارهای شما ادامه داشته باشه. و اگر وبلاگ دارید آدرسش رو بگو تا تو لیست نویسنده های وبمون لینک بدهم. ممنون از لطف شما - مانی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط |
- پاركهاي تهران بهتراست يا بيمارستانهايش سرعت ميگيرد اين تختخواب با آباژور خاموش درخيابانهاي خلوت، فقط كافيست ليواني آب تهران به من بدهيد تا آرام بگيرد اين كدﺋين، وتعريف كنم كه تمامي خوابهاي من هيچ تعريفي نداشته اند تمامي عمر كه اين زن كه اين خيابان كه اين حرفها از دست من در مي روند، روي دستهاي من مرده اند، فقط ليواني آب تهران به من بدهيد داشت يادم مي رفت، حرفهاي ديگري هم بود اما مگر مي گذارد اين ميگرن. تو چندمين شخصيت آن قصه بودي؟ مرد بودي يا زن؟ زن نمي گرفتي يا شوهر نمي كردي؟ سرعت مي گيرد اين تختخواب با آباژور خاموش در خيابانهاي خلوت، فقط كافيست كه كلاه از سر بردارم و مزرعه هاي تو را... نه ميخواهم روش ديگري انتخاب كنم اما چه فايده اي دارد كه اينجا برج ايفل ندارد تا آن پرنده مردني من باشم. سرعت مي گيرد اين تختخواب با آباژور خاموش در خيابانهاي خلوت، اگر آمدي ميدان آزادي بزرگ است و تكراري، توي كيفت خشابي فشنگ بگذارو برق لب و كرم ضد آفتاب بيا ميدان آزادي را جاي ديگري ببريم هر جايي كه تو آمدي ميدان آزادي من آنجاست، نه تو هيچ وقت آزاد نبودي ليواني آب تهران به من بدهيد تا پايتخت همه حرفهاي عاشقانه جهان شوم. با اينهمه شبها سگهاي ولگرد در پاريس هم پارس مي كنند. ليواني آب تهران به من بدهيد تا آرام بگيرد اين وطن،اين تن، ميدان آزادي كوچك است ومن حرفهاي ديگري نيز داشتم مي ترسم لو برويم. - خوابهایت خالی تر از بوسه هاي تو كال تر لب من بود كه نرسيده بود با اينهمه چشمهايت اتفاقي بودند كه فقط يكبار افتادند. "صمد" از وبلاگ تير آهن 18 پ ن: به هر روی شعر خوبی بود. تبریک به نویسنده اش! /مانی جاوید + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 توسط |
همونطور كه گفتم دوستاني كه شعر مي گويند مي توانند آدرس وب شعرشون و يا چند نمونه از اشعارشون رو براي من به درخشش ماه بفرستند و يا ايميل بزنند. - در خانه ی ما پدر لحظه هایش را با اخبار و سریال های بیروح تلویزیون قسمت می کند. و مادر با کتاب هایش حرف می زند و درددل می کند. در خانه ی ما "س ک و ت" حرف اول و آخر را می زند. و من تنها، در اتاقم از این همه صدا -صدای سکوت- سرسام گرفته ام!! پر از هواي تازه شو - صداي تو پر از سكوت صداي تو چه خسته است. گاهي پر از گل مي شوي در لحظه هاي بي كسي بيا بمان، كمي بخند ------------
انتظار - من منتظر هستم منتظرم تا مادر براي خريد برود آن وقت بر پنجه ي تمام شيطنت هاي تابستاني بالا و پايين مي پرم تا مگر دستم برسد به آن بستني يخي وسوسه انگيزي كه مادر گذاشته است در بالاترين قفسه ي يخچال. + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 توسط |
شعر "خواهر" از زنده یاد فروغ فرخ زاد به دلیلی که در کامنت های همین پست آمده حذف شد. --
تقدير نيست بازي كودكانه اي بيش نيست از وبلاگ " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... " + نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 توسط |
پناهنده به امواج دریا شده ام غرق در مه، كه مزارع را پوشانده... نگاهم خيره ، گویی از هجرت تو زندگی راسراسر سکوت فرا گرفته گویی زندگی هم در رویای شیرین بازگشت ، درخیال رجعت تو آرمیده است ! و من سهمی کوچک ازتنهایی را به یک دنیا سپرده ام ! ودر این مه آخرین خاطراتت آخرین پیام تو اینک فرو خفته ، ومن در این دنیای بی ترانه شک دارم به حقیقت تو وبه حقیقت پیام تو ! ای کاش رویای بی پایان حضور تو به بیداری برسد ! واین سکوت درهوای تو مثل رویایی دیگر به واقعیت حضور تو پیوند خورد !
"شادی" + نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 توسط |
بیا از مرز من گذر کن!!! تن را خواهشی نیست ، روح را بشکاف! میان هست و نیست، مانده ام، گذری یا هیچ؟ اصالت را عبور ده میان زیبایی! در هذیان زیباییهایت مانده ام! برای بوئیدنت، مه آلوده شب را پیمودم، غبار بر کن، تازگی را نغمه کن، مرا آوازی! بخوان تمام بودنم را. -- فریبا -- + نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 توسط |
می شود ساده بگویی که دلم تنگ شده بروی در دل کوهی به تماشای بهار بشکفی مثل درختی و کنی باز دو دست شادمان نغمه بخوانی به تمنای بهار می شود غرق گلی، نئشه ی لبخند شوی بوزی در تن یک دشت شقایق پر موج گم شوی، پاک شوی درهمه چیز و همه کس همه ات را بسپاری به حقایق .... و به اوج می شود رود شوی، ناز و خرامان بروی بنوازی لب آهوی گریزان و بلا مثل یک آینه تصویر درختان بشوی در تو رقصان، همه ماهی بچگان شاد و رها می شود اصل خودت را، بشناسی که منم: باد و خاکم .... و درختم ..... و گل و سبزه و رود مثل دریا و پرنده، خود ابرم، خود کوه من طبیعت.... و خدا ... من همه.... هر چه که بود + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 توسط بابک(حمید) |
|
| ||||||