|
زندگي با دوستي آغاز مي شود با يك حس زير پوستي آشنايي دشوار است اما سپس جدايي غير ممكن؛ افق تاريك است چشمانم روشن. در وسعت ديدار كوششي براي تقديم گل هاي محبت شايد براي رسيدن به بينهايت اما در نهايت دو راه جداييم دو بن بست بحراني، و از يك عادت اميدي بر رويش گل سعادت. سادگي سماجت بر زندگي سيري ناپذيري از عشق سبزي يا سرخي روح،(هر كدام كه دوست داري) سپيد بختي سوال هميشه بي جواب انسان، هفت سين امسالم هست برايت. با دلتنگي دنبال مي شود از درد يك ديوار حائل سنگي؛ سوار بر اسب ناشناسي به سوي تهي شدن از شناخت! هر سال كه مي آيد يا مي رود خود را به ناشناسي مي زنيم فريب را به جيب؛ دوباره دوست مي شويم هر بار كه چرخي مي زنيم. به رسم كهن اما نوروز است، هديه اي لبخندي اشكي بوسه اي تا صحبي ديگر ماندني دوباره از تازگي خواندني ياد باد اين روزگارانِ به ياد ماندني. -- م . ج -- 27/12/86 پ ن: " بر چهره ي گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روي دل افروز خوش است" خيام دوستان عزيز و همراهان اين وبلاگ، از تمام شما(به جز نويسندگان وبلاگ) دعوت مي كنم چنانچه شعر مي گوييد يكي از نوشته هايتان را برايم خصوصي به وب "درخشش ماه" و يا به آدرس ايميلم(در همان وب هست) بفرستيد؛ تا به نام شما در اين وبلاگ(گوشه اتاق ذهنم) قرار بگيرد. اين هم هديه ي من به دوستان. نوروز باستاني، رسم كهن چرخش زندگي، رقص تولدي ديگر، مستي در گردش هستي و يك دنيا زيبايي... شادباد! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 توسط |
دوباره قصه دوباره ها آغاز دوست دارم پرواز کبوترها چشمک ستاره ها شروع یه دلهره غروب این بی کسی تلاش پروانگی دور شمع یه کسی! کتاب شعرای کودکی همه پرپر روی آب دفتر خاطره ها صدای چرخش آب -- شادی -- دوست خوبم شادي هم انتخاب شعرهايش را به من واگذار كرده است. پ ن : لازم است كمي در مورد شعر دوستاني كه از آنها شعر در اين وبلاگ قرار مي گيرد سخن بگويم. اين تنها يك نگاه كلي از منظر شخصي من به شعر هاي دوستان بزرگوارم است. اميدوارم نظرات من كه از ایشان هم از نظر سن و هم از نظر مهارت و سابقه درشعر كوچك ترم تا حدي بتواند باعث آشنايي همراهان اين وبلاگ با شيوه كاري اين عزيزان بشود. شادي: شعرهاي شادي هميشه همراه است با يك سادگي و صميمت . نوع نگاهش زنانه است و او به خوبي اين زن بودن خود را مي شناسد؛ و هر چند از خودش فراري نيست اما بيش تر به جنبه هاي روحيش معطوف است تا جسمي. طراوت نگاه يك كودك در جملاتش موج مي زند و همزمان پختگي احساسات يك انسان بالغ. شادي كم تر با مضامين فلسفي و منطقي درگير مي شود. و شعرهايش همچون اسمش شاد و پر نشاط هستند، حتا اگر از جدايي بنالد. فريبا: شعر هاي فريبا پيچيده هستند و در پرده اي چند لايه و چند تكه حرفشان را مي زنند. نگاه زنانه هر چند وجود دارد اما در كنار ديد دقيق منطقي قرار مي گيرد و كم رنگ مي شود. شعرهايش بيش تر به دنبال حل مسائل فلسفي مي باشد. ديدگاه او به نوعي اعتراض بر سنت هاي كهنه است. و در اين راه بينشش همراه انتقادات اصولي و پايه اي است . او در استفاده از کلمات مقتصد و ماهر است. كشف رمز درونمايه شعرهاي فريبا سخت اما جذاب و جالب است. بابك: در مورد بابک چون ممکن است به جانبداری متهم شوم یک توضیح کلی می دهم. بابك بيشتر تا كنون شعرهاي وزن دار و به قولي كلاسيك سروده و البته چندی است شعر نو هم مي گويد. موضوع شعرهاي بابك اجتماعي - فلسفي مي باشدو البته همراه احساسات شخصي اش. خوشحال مي شوم اگر دوستان نظرات من را تكميل و يا تصحيح نمايند. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط |
باور ندارم گفته ها را. مرا در بهت نشاندی. چرا همیشه هنگام رسیدن گریز باید زد؟ دوستی را کجا باید دید؟ در معنا؟ یا، در ........ اصالت همه چیز ریخته. مانده ام حیران لبریز نا گزیر چه باید کرد؟ چگونه باید بود؟ آغوش بگشا، خواب ، سرابی نگفتنی، بیداری، آرزویی نگفتنی، کوچه های زندگی مرا گم کرده، پیدایی را نشانش ده!!! -- فریبا -- پ ن: دوست خوبم فریبا انتخاب شعر از وبلاگش رو به من واگذار کرده. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 توسط |
رقصان مي روي دور مي شوي آسمان گرفته چشمانم مي بارد چشمانت را ديگر نمي بينم؛ دور مي شوي. فرصتي مي خواهم كه فرياد زنم دوستت داشتم دوستت دارم، هميشه با خودم نجوا كردم از چه ترسيدم؟ به خودم بد كردم به تو بد كردم. من از ساحل هم دور مي شوم از خودكامگي دريا بيزارم، تو از ساحل دور مي شوي دلباخته ي وسعت دريايي؛ مزه اش اما بر چهر ه ام جاريست رهايم نمي كند تا اين امتداد غمبار باقيست. روزهاي با هم بودن در كنار ساحل گذشت، و من نياموختم كه بياموزم زندگي را و تو نياموختي كه بفهمي نگاه نگرانم را؛ من سوار بر پاي چوبين مي روم تو سوار بر قايق معلق چوبين چرا؟ آنقدر بزرگ نبودم كه بايستم در برابر امواج سهمناك آب و طوفان ويرانگر تا بگويم هستم باش براي هم باشيم؛ هيچ عشقي جز ما نيست رازي به جز غرور در كار دريا نيست. كوچكي ام را با فرار معنا كردم حقارتت را با خودباختگي نمايان ساختي اكنون من مرده ام به دوري ات تو مرداه اي به دوري ات؛ و عجيب كه هر دو مجبور هستيم به زندگي. خود بودن را بايد جلوه گر شد باز مي گردم خود بودن را درياب بازگرد؛ براي خودمان زندگي مي كنيم هر چند كه دريا هلاكمان كند. - م . ج - 20/12/86 پ ن : ۱- اين هم شعري با مضمون نسبتن مدرن. ۲- آهنگ كمكي باران مي بارد از اميد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط |
دیروز هشت مارس بود. روز زن. می دانم می شود به اندازه ی مثنوی هفتاد من کاغذ درباره ی این موضوع نوشت و از دردها و آرزوهای زنان جامعه گفت و گفت. من زن نیستم ولی سعی می کنم، رنج های گفته و ناگفته ی آنان را درک کنم. من تنها می توانم تبریک بی خاصیتم را تقدیم کنم به همه ی زنان به واقع ستمدیده ی اسیر ذهنیت مرد سالار... شعر زیر را که از کارهای قدیمیم است به همه ی زنان جامعه ام که به نوعی از روابط نادرست و نابرابر آسیب دیده اند، تقدیم می کنم: اين برگ، آخرين ورق از برگ دفتر است اين چند سطر حكم وصاياي آخر است در پشت عينك و آن چشم هاي خيس او فكر مي كند غمش از جنس ديگر است اين اشك هاي جرجر او روي دفترش باران و پشت خانه ي ويران هاجر است خطي كشيد دايره اي دور اسم خود محدوده اي كه وسعتش از قبل كمتر است بعد از فرار و آن همه سختي كه ديده بود تنها چرا رها شده حالا كه مادر است پايان بردگي و كنيزي و چند قرص روياي جاي بي غم و بي درد، در سر است يك تكه نان، شيشه ي خالي و دفتري بر روي جسم ساكت و بي جان دختر است + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط بابک(حمید) |
اینجا گوشه ی اتاق ذهن مانیه ولی باید بگم من مانی نیستم، من بابکم البته شاید بپرسین که من در گوشه ی اتاق ذهن یه نفر دیگه چی کار می کنم؟ لطفن اجازه بدین. زود قضاوت نکنین. من اشغالگر نیستم باور کنین خودم خونه زندگی دارم، یه ذهن خرابم دارم که گاهی بهش سر می زنم اما حکایت اینجا نوشتنم رو بذارین براتون تعریف کنم: خب دوستای مانی شاید تا حالا فهمیدن که این آقا مانی دوس نداره توی یه مرحله متوقف بمونه، دوس داره هر روز یه تجربه ی تازه داشته باشه، من می دونم که اون چقدر برای دوستایی که اینجا داشت، وقت میذاشت و به همشون علاقه داشت و احتمالن مشکل از همین جا شروع می شد. این علاقه باعث می شد وقت و انرژی زیادی رو برای دوستاش بذاره، یعنی اگه شما نبودین مانی از همون اول هم به من گفته بود که میخواد فقط چند روز تجربه ی وبلاگی داشته باشه. هممون دیدیم، انقد دوستای خوبی به دست آورد که چند روزش چند ماه شد، به هر حال این وسط یه بار وبلاگش رو تعطیل کرد ولی چون به شما علاقه داشت دوباره وبلاگ زد. تا دیشب که دوباره با این که قرار نبود تعطیل بکنه و فقط قرار بود مصرفش کم بشه! یه دفعه دیدیم گوشه ی ذهنش پاک شده! مانی باهام تماس گرفت، امروز مشغول خونه تکونیه، قضیه رو بهم گفت و از من خواست بیام اینجا و اینجا برای شما بنویسم، من بهش گفتم آقا مانی اولن که من آدم این کار نیستم، دومن خودمم ناسلامتی وبلاگ دارم، حالا بهش سر نمی زنم و دنبال هم پیاله نمی گردم بماند، سومن کسایی که می اومدن این جا برای تو می اومدن نه من، خلاصه ادله و برهان پشت سر هم براش آوردم، از اون اصرار و از من انکار تا این که گفت من نمی تونم وبلاگداری کنم یعنی بعد از مدتی هوس می کنم حذفش کنم تو بیا اینجا، منم گاهی مهمون میشم اینو که گفت من به ناچار قبول کردم بیام... خب دوستای مانی این بود ماجرای اومدن من به این جا. حالا اگه من رو قابل دونستین می تونین گاهی به یاد مانی به من سر بزنین، منم سعی می کنم پای مانی رو یه جوری به این جا باز کنم، در پایان این پست از همتون تشکر می کنم و میگم: خوش باشید + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط بابک(حمید) |
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 توسط |
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 توسط |
|
| ||||||