تبليغاتX
گوشه اتاق ذهنم

گوشه اتاق ذهنم

دو شعر از یاسمین

دلم که میگیرد

خورشید می شود آبنبات چوبی ام که چوبش کنده شده..

ماه می شود قرص های نعنایی که دوران کودکی ام را شیرین می کرد..

روشنای سحرگاهم کو؟

 تو ندیدی اش که از کدامین سو رفت؟

بگو به من...

به من جرعه ای نور بده...

چیز دیگری نمیخواهم از تو...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاک.... 

یک . . .

دو . . .

سه . . .

گورکن با بیل کهنه و سردش . . .

بر جسمِ من در گور . . .

خاک می ریزد . . .

خاک می ریزد . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

گلمراد

ایستاده در پشت پلکهایم ،خواب

فرو رفته در جسم بی جانم ،اندوه

« من دچار خفقانم ،خفقان »

                ...

می لغزد به زیر پا ریزه سنگی

می دود ماهی به زیر آب

می نوازد در خاطر صدای پای نان

می پرد از روی دیوار خانه ماه

نقش می بندد جلوهء مهتاب

ایستاده پلک فرو می بندد جهانی را در سیاهی خواب.

«گلمراد»

۱۷/۹/۸

-------------------------------------

چاره چیست؟

یکی از پنجره سرکی کشید وگفت : زندگی

شاد ومستان به هوا پریدم

چون پای بر زمین نهادم زندگی را

اما به راستی زندگی چیست؟

"کدامین را می گویی

درد و زجر و حسرت یا

حسرت وزجر ودرد!

هر دو نیش دارویی ست بی ثمر ،

دیوانه ای یا دیوانه

بگذار سری بر زمین بگذارم

اذان مسجد در آن گنبد هر آنچه پیچد خبری از سحر نیست"

(واین را دو چشم لمیده بر گوشهء راه می گفت)

آهی برکشیدم

قدم بر قدم نهادم

گذری پرسید: آتش به همراه داری؟

گفتم: جهنم را.

 

".../گلمراد"

---------------------

 

می کاود در گلوی تو

بوسه ای

بیزد شرم بر سینه ات

قطره ای

شاد ،خواب ،بستری

می رود با تو نفسی

بازدمی ،

می شنوی؟

تاپ ،تاپ،تاپ ، خواهشی

خیزد به آغوشت

هوسی

در غرقابِ شهوتی 

می پیچد تا پای تو

مزه مزه 

لذتی

همهمه ای

اوجی

خلسه ای

آرامشی

سکوتی ،سکوتی...

بوسه ای

آغوشی.

 

"اسفند۸۶ـگلمراد"

 

------------------------

 

بیشتر شعرهای گلمراد در سطح خوبی هستند وبسته به محدوده معنایی٬ هر کدام خواندنی٬ قابل تامل و زیبا. بازه معنایی شعرهایش گسترده است. از مفاهیم عمیق فلسفی و بازگویی دردهای اجتماعی گرفته تا مضامین عاشقانه را می توان در کارهایش دید. خیلی قبل از او درخواست کرده بودم که خود چند شعرش را برای درج در این وب برگزیند. اما حالا به هر حال خودم این سه شعر را از وبلاگ ایشان (گلمراد) انتخاب کردم.

 

شعر اول که بسیار زیباست. من را یاد "می ترواد مهتاب" نیما می اندازد. حالت رخوت و خمودگی ملتی خواب مانده که در سیاهی ناروای زمانه از روشن ساختن زندگی به نور بینش و تلاش مثبت و آگاهانه بازمانده اند و منفعلانه برای گذران زندگی راضی به شرایط ناراحت کننده موجود گشته اند را٬ به خوبی در تصویرهای زنده این شعر می بینیم.

شعر دوم علاوه بر مضمون انتقادی اجتماعی آمیخته شده با نگاهی فلسفی نسبت به مفهوم زندگی و درد و لذت آن. تعبیر جالب "(واین را دو چشم لمیده بر گوشهء راه می گفت)" نگاه و بیان هنری نویسنده را نشانگر است.

و شعر سوم که هوسناک است٬ با یک ریتم مناسب لحظات طربناک عشق را بازگو می کند.

 

/ مانی جاوید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

آثار خود را می کند معدوم

 

کلنجار سکوت و حرف های شاعر مغموم

و استبداد و شعر و واژه هایی گنگ و نامفهوم

بتشبیهد به دریا رود ساحل کوه باران باد

نمی داند چه چیزی را به جز این حسرت موهوم

بسانسورد خودش را یا بگوید هر چه باداباد

و ترس شاعر از زندان و دار و ضربه ی باتوم

تمام روز علافی به وبگردی و ولگردی

پی احساس بی دردی که دردش را کند مکتوم

تم اصلی زبان و فرم اشعار نو و کهنه

شده غم نامه هایی در عزای عاشق مظلوم

خلاصه می شود حرفش به عشق و عاشقی یا غم

در این افعال مجهولی برای فاعل معلوم

مردد مانده... دردی را دوا کرده است اشعارش؟

مصمم می شود... آثار خود را می کند معدوم

 

/ بابک

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

منتظر نشسته است

سایه ی قلم

منتظر نشسته است

با قدوم خسته ی قلم

سایه اش

به احتیاط و با هراس و بیم

رد پای سرد و خسته را

مو به مو و بی اثر

با کمی سیاهی تصنعی

کار می کند

 

ناگهان صدای تیک

سایه باز هم نگاه می کند

فقط نگاه

آه نوک قلم

باز هم شکسته است

سایه ی قلم

منتظر نشسته است

 

"بابک"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

قاصدک

بی رنگی

راه صاف بود و آسمان دنیای آفاق
خانه سرد بود و مردمان رویای آزاد
کس را رنگی نبود بالای بی رنگی
قاصدک
آن که نوایش سادگی بود
غنچه ی پابست سرو یاور آزادگی بود
باورش شد نیست هیچ رنگی بالای بی رنگی
اما نفهمیدش چه شد؟
آن همه رنگ از کجا آمد جلو
قاصدک مبهوت
آن که تا حال بود اصلا چه بود
حال او ماند و
رویایی که اصلا رنگ رویایی نبود
باوری با سادگی هم ساز و لالایی نبود
آن که با او بود اصلا او نبود
آن همه رنگ را او از کجا پیدا نمود
قاصدک گنگ بود
باور بی جلا
از درون خالی شد از هر ابتلا
باید او می رفت
اما کجا؟
باید او رنگی به رویا می کشید
اما کدامین رنگ با او بود هم نوا؟
- قاصدک
قاصدک تنها,
دفترش را ورق می زد
خاطرات بی پناهش را.
با خودش می کرد نجوا
اما چه بی معنا.
چه آمد سر آن همه یکرنگی و صفا
آسمان محو, آئینه نا پیدا, ماه شد تقسیم آدم ها
ابر گرید, زمین زد پوز خندی تلخ, غنچه ها بالا
گل پلاسید, سبزه تنها شد,زمین غمگین....

ک.م(قاصدک) 26/1/۸۷

----

توضیح:

این شعر با همین مشخصاتی که درج کردم برام از طرف "قاصدک" عزیز ارسال شده.

به قاصدک گرامی:

 دوست خوبم شعر پرمفهوم و زیبایی بود. و چندین مرتبه خوندمش. از اونجایی که نظرم رو پرسیدی به عنوان یه خواننده (و قطعن نه به عنوان کارشناس!): در بسیاری از خط ها وزن رو می شود به خوبی مشاهده کرد و همچنین قافیه را. اینکه در شعر نویی از این دست وزن و قافیه را به این شکل به کار ببریم باید با احتیاط صورت بگیرد. به هر روی تا حد خوبی تونستی که هم معنا و هم وزن رو در کنار هم منتقل کنی. امیدوارم که باز هم کارهای شما ادامه داشته باشه. و اگر وبلاگ دارید آدرسش رو بگو تا تو لیست نویسنده های وبمون لینک بدهم. ممنون از لطف شما - مانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

صمد

- پاركهاي تهران بهتراست يا بيمارستانهايش

سرعت ميگيرد اين تختخواب

با آباژور خاموش

درخيابانهاي خلوت،

فقط كافيست

ليواني آب تهران به من بدهيد

تا آرام بگيرد اين كدﺋين،

وتعريف كنم

كه تمامي خوابهاي من هيچ تعريفي نداشته اند تمامي عمر

كه اين زن

كه اين خيابان

كه اين حرفها

از دست من در مي روند،

روي دستهاي من مرده اند،

فقط ليواني آب تهران به من بدهيد

داشت يادم مي رفت،

حرفهاي ديگري هم بود

اما مگر مي گذارد اين ميگرن.

تو چندمين شخصيت آن قصه بودي؟

مرد بودي يا زن؟

زن نمي گرفتي يا شوهر نمي كردي؟

سرعت مي گيرد اين تختخواب

با آباژور خاموش

در خيابانهاي خلوت،

فقط كافيست كه كلاه از سر بردارم و مزرعه هاي تو را...

نه ميخواهم روش ديگري انتخاب كنم

اما چه فايده اي دارد

كه اينجا برج ايفل ندارد

تا آن پرنده مردني من باشم.

سرعت مي گيرد اين تختخواب

با آباژور خاموش

در خيابانهاي خلوت،

اگر آمدي ميدان آزادي بزرگ است و تكراري،

توي كيفت خشابي فشنگ بگذارو

برق لب و كرم ضد آفتاب

بيا ميدان آزادي را جاي ديگري ببريم

هر جايي كه تو آمدي ميدان آزادي من آنجاست،

نه تو هيچ وقت آزاد نبودي

ليواني آب تهران به من بدهيد

تا پايتخت همه حرفهاي عاشقانه جهان شوم.

با اينهمه

شبها سگهاي ولگرد در پاريس هم پارس مي كنند.

ليواني آب تهران به من بدهيد

تا آرام بگيرد اين وطن،اين تن،

ميدان آزادي كوچك است

ومن حرفهاي ديگري نيز داشتم

مي ترسم لو برويم.

-------------

 

- خوابهایت خالی تر 

 

از بوسه هاي تو كال تر

 

 لب من بود كه نرسيده بود

 

با اينهمه

 

چشمهايت اتفاقي بودند

 

كه فقط يكبار افتادند.

 

"صمد"

از وبلاگ تير آهن 18

 ---------------

پ ن:
یک شعر با حالت پست مدرن بین خواب و بیداری که قشنگ پیش میرود. و یک نوع طنز هم در نگاه شاعر وجود دارد.
"اگر آمدي ميدان آزادي بزرگ است و تكراري،/توي كيفت خشابي فشنگ بگذارو/برق لب و كرم ضد آفتاب
بيا ميدان آزادي را جاي ديگري ببريم/هر جايي كه تو آمدي ميدان آزادي من آنجاست،/نه تو هيچ وقت آزاد نبودي/ليواني آب تهران به من بدهيد/تا پايتخت همه حرفهاي عاشقانه جهان شوم." ترکیبی است از حرف های عاشقانه و اعتراض آمیز که جالب ترکیب می شود.

شاعر که انگار از دردهای خویش مریض شده و روی تخت بیمارستان افتاده دارد به نوعی هذیان می گوید:" سرعت ميگيرد اين تختخواب/با آباژور خاموش/درخيابانهاي خلوت،" و از شرایطش در تهران می نالد. از دردهای "اين وطن،اين تن". یک لیوان آب تهران بدهید تا کدئین آرام بگیرد!
"تو چندمين شخصيت آن قصه بودي؟/مرد بودي يا زن؟/زن نمي گرفتي يا شوهر نمي كردي؟" قصه تکراری خیلی از آدم های این سرزمین که با شاعر همنوا هستند.

و دید اعتراضی پست مدرن که حتا به خود نیز ایراد می گیرد:"با اينهمه/شبها سگهاي ولگرد در پاريس هم پارس مي كنند." می دانیم که چند خط قبل تر شاعر به نوعی آرزوی بودن در پاریس را کرده بود.

پایانی دارد که خنده ای بر لب می نشاند در کنار بازگویی دردها. وقتی می گوید حرف های دیگری هم داشته اما می ترسد لو برویم!
و پس از این تحلیل ها اسم شعر است که خودنمایی می کند!

به هر روی شعر خوبی بود. تبریک به نویسنده اش!

شعر کوتاه دوم نیز در نوع خود زیباست! و تاثیر اندیشه انتقادی شاعر در روایت عشق هم موجود است.

از خواندن اشعار این دوست گرامی لذت بردم . همانگونه که گفتم یک طنز تلخ و انتقادی در کنار حرف های شخصی و عاشقانه در نگاهش موج می زند. و به نظرم بیشتر اجتماعی نگاه می کند تا فلسفی.

/مانی جاوید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

یاسمین

همونطور كه گفتم دوستاني كه شعر مي گويند مي توانند آدرس وب شعرشون و يا چند نمونه از اشعارشون رو براي من به درخشش ماه بفرستند و يا ايميل بزنند.

 

-

در خانه ی ما

پدر لحظه هایش را

با اخبار و سریال های بیروح تلویزیون قسمت می کند.

و مادر

با کتاب هایش حرف می زند و درددل می کند.

در خانه ی ما

  ک  و  ت"  حرف اول و آخر را می زند.

و من

تنها، در اتاقم

از این همه صدا     -صدای سکوت-

سرسام گرفته ام!!

-----------

 

پر از هواي تازه شو

-

صداي تو پر از سكوت

صداي تو چه خسته است.

 صداي آشناي يك،

 غرور دل شكسته است!

 

 گاهي پر از گل مي شوي

 گاهي پر از درد و سكوت

 گاهي پر از ترس و غمي

 در لحظه ي شرط و شروط!

 

 در لحظه هاي بي كسي

 خم مي شوي تا مرز نور

 آن وقت روزت مي شود،

 دریایی از عشق و سرور!

 

 بيا بمان، كمي بخند

 پر از هواي تازه شو

 ترانه اي بخوان و بعد

 شبيه آن ترانه شو

------------

 

انتظار

-

من منتظر هستم

منتظرم تا مادر براي خريد برود

آن وقت

بر پنجه ي تمام شيطنت هاي تابستاني بالا و پايين مي پرم

تا مگر دستم برسد

به آن بستني يخي وسوسه انگيزي كه

مادر گذاشته است

در بالاترين قفسه ي يخچال.

 

یاسمین حاتمی ( متولد ۲۶ خرداد ۶۸)

از وبلاگ دوچرخه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

مژده

شعر "خواهر" از زنده یاد فروغ فرخ زاد به دلیلی که در کامنت های همین پست آمده حذف شد.

--

تقدير نيست

بازي كودكانه اي بيش نيست

روبه رو رانگاه كن

فنجاني خالي

گلداني كه گلهايش را خزان زده !

نتهاي كج ومعوج به هم پيوسته

ويلن در گوشه ي اتاق

آرشه اي به دنبال سيم "مي"

اضطرابي ناگهاني

سيگاري در حال سوختن

نگاهي خيره

افكار ورق خورده

در باور مرگ قسطي

دوباره تنها شديم.



"مژده ۸۷"

از وبلاگ " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... "

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

رویای بی پایان

پناهنده به امواج دریا شده ام

غرق در مه،

كه مزارع را پوشانده...

نگاهم خيره ،

گویی

از هجرت تو

زندگی راسراسر سکوت فرا گرفته

گویی

زندگی هم

در رویای شیرین بازگشت ،

درخیال رجعت تو آرمیده است !

و من

سهمی کوچک ازتنهایی را

به یک دنیا سپرده ام !

ودر این مه

آخرین خاطراتت

آخرین پیام تو

اینک فرو خفته ،

ومن در این دنیای بی ترانه

شک دارم

به حقیقت تو

وبه حقیقت پیام تو !

ای کاش

رویای بی پایان حضور تو

به بیداری برسد !

واین سکوت درهوای تو

مثل رویایی دیگر

به واقعیت

حضور تو

پیوند خورد !

 

 

"شادی"

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  | 

بیا از مرز من گذر کن!!!

 

بیا از مرز من گذر کن!!!

تن را خواهشی نیست ،

روح را بشکاف!

میان هست و نیست،

مانده ام،

گذری یا هیچ؟

اصالت را عبور ده

میان زیبایی!

در هذیان زیباییهایت مانده ام!

برای بوئیدنت،

مه آلوده شب را پیمودم،

غبار بر کن،

تازگی را نغمه کن،

مرا آوازی!

بخوان تمام بودنم را. 

-- فریبا --

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت   توسط بابک(حمید)  |